خرید بک لینک
هر قصه از یه جایی شروع می شه ......

قصه ی امروز ما از جایی خیلی قبل تر از اینا شروع شده ..... اما امروز من یادم نمیاد که از چه روزی شروع شد؟ .....

از ۴ سالگی دخترک؟ ..... از ۱۰ سالگی اش؟ ..... خیلی وقته که دیگه یادم نمیاد شروعش رو ..... ولی اشکال داره؟ ......

شروع رو می ذارم برای نویسنده ی بعدی ..... یک روز میاد و می نویسه ..... دور هست ولی نزدیک .....

دخترک ۱۵ سال زندگیش رو گذروند و حالا باید تصمیم می گرفت ...... باید بزرگ می شد؟ ...... نه نمی شد ...... پس تمام اون کتاب هایی که خونده بود چی؟ ...... پس دنیای فانتزی که دلش می خواست چی ؟ ...... دنیای دیگه ای وجود نداشت؟ ..... قطعا وجود داشت .....

یادش نمیومد ..... ولی سال ها قبل به مانی قول داده بود ..... قول داده بود قوی باشه ..... قول داده بود قوی باشه و زود مانی رو پیدا کنه ...... اما قوی بودن خیلی سخت بود ..... اگر تصمیم می گرفت بزرگ نشه از نظر همه شخصیت منفور داستان می شد .....

چندین ساعت بیشتر نمونده بود به انتخاب ..... و دخترک انتخاب کرد که شخصیت منفور داستان باشه ..... همون موقع بود که مانی رو پیدا کرد ...... حالا یادش میومد ..... همه چیز یادش میومد ......

حالا که هم دیگه رو پیدا کرده بودن همه چیز خیلی سخت تر بود ...... اما برای نگه داشتن هر لحظه کلی تلاش کردن ..... تا این که پنج سال دیگه هم به زودی گذشت .....

هر روز همه چیز سخت تر می شد ..... ولی اونا اینو خیلی خوب می دونستن که برای اینکه به اونجایی که می خوان برسن نباید از ادامه دادن خسته بشن .....

تا ......

+ "من و تو از یه روح و تن ..... با تو همه جا بوده وطن ......"

برچسب: نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:28

صفحه بندی