To Myself in Years from Now
-
تاریخ: 1401/2/7 ساعت: 5:54
It's been a long time...... It has been so long that now I ca ot summarize what happened anymore..... I lost so much..... I gained so much...... And now I ca ot write like before...... Now, words don't come in persian like before..... What I lost most is myself though..... Now, I read the posts befo...
یک...هیچ...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 21:51
دنیا... بیرحم است.... همیشه بوده.... همیشه خواهد بود.... شاید از ما یاد گرفته است.... ما هم رحم یادمان رفته.... همه چیز یادمان رفته.... یک چیز دیگر را هم یادمان رفته.... عشق را.... اینجا روزها کمتر انسانی علیه عشق حرف نمیزند.... عشق سخت است.... اما زیبا نیست؟.... چرا انکار میکنیم؟....
تا نگاه میکنی....
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 21:51
از خداحافظیها متنفرم..... به نظر میآید روزهای ما هم نزدیک است.... فکر نمیکردیم انقدر زود برسد...... فکر نمیکردیم انقدر زود دیر شود..... هیچگاه فکر نمیکردیم.....
برگرد...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 21:51
...You're the light... you're the night"...You're the color of my blood...You're the cure... you're the pain...You're the only thing I wa a touch ...Never knew that it could mean so much... so much . . ...You're the fear... I don't care ...Cause I've never been so high ...Follow me... to the dark......
باد پاییزی
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 21:51
آی غریبه ... میگویند زندگی سختگیر است ... میگویند هر وقت چیزی را میخواهی نمیدهد ... مگر جز این است که نتیجهی اعمال ما در زندگی آیندهمان را تشکیل میدهد؟ ... پس چرا به یاد نمیآوریم چه کردهایم که آیندهی گذشتهمان اینگونه ختم شده است؟ ... ------------------------------------------ چشمهایم را بسته بودم
به شمارش روزهای دوری...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 21:51
برگها که زرد شوند تو برگشتهای.... دیگر کمی مانده.... تا فصل باران و بادهای خوش صدا.... اما حالا نیستی.... حالا که باید.... پاییز که برسد تو برگشتهای.... اما نمیدانم باز هم میآیی در حیاط بازی کنیم؟.... اصلا یادت است قایم موشک بازی میکردیم و صدای خندهمان کل حیاط را پر میکرد؟.... حالا مدتیست من هر شب م...
take me to last night ....
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 21:51
بیدار شو..... کجایی؟.... گفته بودم اگر بخوابی بلند نمیشوی؟ ..... گفته بودم تنها میمانم؟ ...... بلند شو...... پاییز هم آمد ..... اما بیدار نبودی ...... نگفته بودم شب های پاییزی روح دارند؟ ...... من از روح ها میترسم ..... قول داده بودی همیشه باشی ..... پس چرا خوابیدهای؟ ...... هنوز بیدار نشدهای؟
old thoughts.... old dreams......
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 14:19
فکر نمی کردم دوباره روی این میز بشینم .... از اون روز های سخت و طاقت فرسا تا امروز..... فکر نمی کردم دوباره دلم بخواد اتاقم رو تا حدی مرتب کنم که دوباره روی این میز سبز بزرگ بشینم ......و دوباره این جا نشسته ام ..... حالا افکار قدیمی هنوز هم دور و برم می چرخن با این تفاوت که آرزو هام بیشتر شدن و دست...
روایتی از گذشته تا امروز .....
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 14:19
نزدیک غروب بود... هوا گرفته و گرم بود..... خورشید.... خورشید اما همچنان خودنمایی می کرد ..... می دانست بعد ها وقتش را ندارد ..... زمستان پیش رو بود ...... زمستان همیشه نگران کننده نبود اما او این بار خوب می دانست که زمستان پیش رو و زمستان های بعد و بعد تر سخت و سخت تر خواهند بود.....دخترک خورشید را ...
آ مثل؟...
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 14:19
من دلم میخواست تو باشی تا ابد.... همیشه.....اما.... اما انگار دنیا نمیخواهد اجازه دهد..... بعضی وقت ها هر چه قدر هم که تقلا میکنم باز هم نمیشود.....من دلم میخواست یک روز موعود بیاید حداقل یکی مان لباس آرزو را بپوشد.....اما انگار باز هم دنیا خواب های دیگری برایمان دیده که انقدر نمیشود.....تو میگویی ن...
what's in future for us?
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 2:03
یه بار منا گفته بود وقتی آدم حالش بهتره نمی نویسه ...... همیشه دلم می خواد بنویسم ...... ولی خیلی وقتا اونقدر درگیرم یا اینکه اونقدر خوبم که نمی دونم از کدومش بنویسم ..... ولی امروز حس های قدیمی دارم ...... انگار ۷ سال برگشته باشم عقب ..... چشم هات رو ببند ..... آرزو برای این روز هات چی بود؟ ..... ی...
شاید تکرار
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:28
آبان از قلم افتاد.... جا ماند از قافله.... شاید برای این که خیلی خوب بود..... شاید هم برای این که روز هایی داشت که زیبا نبودند..... آبان از قلم افتاد تا امشب پناه من این جا باشد.... حتی با این که لپ تاپ نیست..... با خودم خیلی کلنجار رفتم..... خواستم مثل خیلی وقت های دیگر اینستا عکس بگذارم و چند کلمه...
دیروز تاریکی بود و او سرشار از شوق جستجو ......
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:28
آبان..... دی ..... اسفند...... امسال از اون سال هاست که ذوقش رو دارم...... هنوز قطعا یک ماه مونده ..... اما من ذوق تولد دارم ..... بیست سالگی جذاب باید باشه ..... هر چند که هر بار که ذوق داشتم یک جوری ناراحت شدم ..... برام مهم نیست ...... دلم می خواست حرف بزنم کجا بهتر از این جا ...... ۱۹ سالگی خوب ...
شبانه
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:28
"اینا تقصیر منِ دلامون نزدیک همِ ......" چشمام رو می بندم ...... همه چیز می گذره ...... کنج دیوار اتاق کنار شوفاژ کوچیک ...... نشسته ....... دفتر کِرِم ..... خودکار آبی ....... می نویسه ....... و گوش می کنه ........ چشمام رو باز می کنم ........ چهار سال ........ حالا کنج دیگه ی اتاق نشسته ....... هر...
به یاد تک شعله ی باقیمانده از خاطرات
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:28
یادم است ...... برای کارگاه خودم هم چیز هایی نوشتم ...... اما حالا .... امروز یادم نمی آید ...... اما ...... نشستم روی صندلی داخل آمفی ..... کارگاه شان شروع شد ..... و من کوچک تر ها را شمردم ...... یک این جا ....... دو آن جا ........ سه روی صحنه ...... وای بر من که سومین کارگاه بعد از من است ..........
آرزو
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:28
سال هاست انگار منتظر این ساعت ها هستم ..... هیچ وقت تصوری نداشتم از بعد از بیست ساله شدن ..... چه می کنم ..... کجا هستم ...... هیچ ...... حالا ۴ روز گذشته ..... و من هنوز حسی ندارم ....... امروز باران می آید ...... و من آهنگ های قدیمی را دوره می کنم ....... آن روز ها فکر می کردم آخر دنیاست ....... ش...
من؟ .....
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:28
این روزا روزای عجیبین ....... یه سری خاطره ی قدیمی توی ذهنم مرور می شه ...... دلم نمی خواد از اون روزا بگم ..... خیلی گذشته ...... اون قدر گذشته که همه چیز خیلی محو شده ..... حتی خیلی از مدارک اون روزا پاک شده ..... ولی "کنارهم اون بالا قدما ولی خسته واقعا...... کنارهم تا آخرش بهترین لحظه هامن.........
what's in future for us?
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:28
یه بار منا گفته بود وقتی آدم حالش بهتره نمی نویسه ...... همیشه دلم می خواد بنویسم ...... ولی خیلی وقتا اونقدر درگیرم یا اینکه اونقدر خوبم که نمی دونم از کدومش بنویسم ..... ولی امروز حس های قدیمی دارم ...... انگار ۷ سال برگشته باشم عقب ..... چشم هات رو ببند ..... آرزو برای این روز هات چی بود؟ ..... ی...
Once upon a time....
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:28
هر قصه از یه جایی شروع می شه ...... قصه ی امروز ما از جایی خیلی قبل تر از اینا شروع شده ..... اما امروز من یادم نمیاد که از چه روزی شروع شد؟ ..... از ۴ سالگی دخترک؟ ..... از ۱۰ سالگی اش؟ ..... خیلی وقته که دیگه یادم نمیاد شروعش رو ..... ولی اشکال داره؟ ...... شروع رو می ذارم برای نویسنده ی بعدی .......
can light win the final battle?.....
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:28
" مستیم و هشیار شهیدای شهر ..... خوابیم و بیدار شهیدای شهر ...... آخرش یه شب ..... ماه میاد بیرون ......از سر اون کوه ..... بالای دره ...... روی این میدون ...... رد می شه خندون...... یه شب ماه میاد ......" اگر این جا رو شهر خودم بدونم ..... حالا بعد از گذشت ۸ سال دوباره همه چی این جا بهم ریخته ........