دلم نمی خواد از اون روزا بگم ..... خیلی گذشته ...... اون قدر گذشته که همه چیز خیلی محو شده ..... حتی خیلی از مدارک اون روزا پاک شده ..... ولی
"کنارهم اون بالا قدما ولی خسته واقعا......
کنارهم تا آخرش بهترین لحظه هامن......
کنار هم تا آخرین نفس...... باهمیم نترس.....
چون که.....
کارای بد واسه من و تو رو زمین اومد .....
کارای بد یه کمش نه که اونقدر .....
کارای بد واسه من و تو رو زمین اومد .....
تقصیر دوتامونه ......
نگو کی خوبه که بد ...."
این داستان دیگه خیلی قدیمی شده ..... حالا اگر یک روز دوباره مثل اون روزا دوباره تکرار بشه دیگه شاید اصلا تکرارش رو نفهمم .....
ولی .... هنوز یک چیز ثابت مونده .... یک آرزوی قدیمی ...... گروهی که همیشه دلم خواست و ته آرزوهام بود و هیچ وقت بهش نرسیدم ...... شاید یک روز خیلی نزدیک واقعا ....
یک روز هایی دیگه دلم نمی خواست برگردم دوباره این چیزا رو بشنوم ...... حالا ...... انگار که دوباره رسیده باشم به سر خط ...... دلم نمی خواد تکرار شه همه چیز ......
اما باز هم من هستم و جایی که هیچ جای این دنیا پیداش نمی کنم ......
یادت بیاد ......
برچسب: من؟,
نویسنده: بهار پارسامنش